خیال
باران بهانه ای بود...
که زیرچتر من تا انتهای کوچه بیایی
کاش
نه کوچه انتهایی داشت ...
نه باران بند می امد

باران بهانه ای بود...
که زیرچتر من تا انتهای کوچه بیایی
کاش
نه کوچه انتهایی داشت ...
نه باران بند می امد

تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی
از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی...

روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی….

بگذار فراموش کنم لحظه هایی راکه در سرمای بی کسی لرزیدم...

اما ...قدرش رابدانید!
من دنیای بی وفا تری هم داشته ام!!

اشکم را در اوردی فدلی ان عشق پاکت ای بهترینم.
حالا دیگر جز تو را از خدا نمی خواهم...

اما امروز دلم خودت را خواست
نه خیالت را...

که دنیا با تمامی وسعتش برایم تنگ می شود
دلتنگ کسی که گردش روزگار به من رسید از
حرکت ایستاد دلتنگ کسی که دلتنگی هایم
را ندید دلتنگ_خودم خودی که مدت هاست
گم کرده ام...
